خرید بک لینک
جهان به وضوح و روشنی دو پاره شده است یک سو اصالت است و یک سو تصنع ، منظورم از همه ابعاد است در روزهایی همه هویت جدیدی برای خودشان درست میکنند چه ظاهر و چه باطن و من میدانم که چقدر پوچ هستند در نتیجه همچنان همان هویت کهنه را دنبال میکنم نتیجه آن قدر مسلم فرسایش و پوسیدگی ست ، ولی گاها اصالتی که در طناب پوسیده هست در شکل نو و پلاستیکی آن نیست،دست خودم را میگیرم و از میان اینهویت ها بیرون می آورم ، ولی چیزی در من ترور شده است،چیزی در من آسیب دیده است که نمیتوانم از لذت حضور اصالت بهرمند شوم! اما آنچه باعث میشود از اصالت ولو پوسیده و کهنه دیگر لذت نبرم این است که هویت دخیل در این اثنا هویتی جمعی است و نفر به نفر و یکان یکان آدم ها حداقل تاثیر را دارند در صورتیکه متصل شوند آگاهی و و اصالت جمعی را تشکیل میدهند حالا شما فکرش را بکن طناب های پلاستیکی را با طناب نخی در هم آمیزیم نتیجه چه میشود ؟ اصالت جمعی چه میشود ؟ خوب میشود یا بد ؟ فکر کنم مزه جالبی ندهد ، گویی که اصالت و آگاهی کافی نیست یک چیزی این وسط گم شده برای حل کردن هر چه ناخالصی هویتی در جهان آن چیز چیست نمیدانم ! خودمم هم نفهمیدم چه گفتم شاید سالها بعد بفهمم. ولی آنقدر این تاثیر درونی و نهادینه است که از بن و پایه در ذهن خودم هم نمیگنجد اصلا نمیدانم اینها را از کجا آورده ام و مینویسم !

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:05

نمیدانم چه بلایی سر مغزم آمده خاطرات دارند در من محو میشوند، برای به یاد آوردن چیزی باید مکث و تفکر کنم شاید تصویر مبهمی را با شک و تردید به یاد آورم ، یحتمل این ناهنجاری خودش اثر و رد زخم خاطرات باید باشد یا ترفند مغز برای فرار از نشخوار زجر آور روزگار است ، وقتی یک دوستی از لحظه مشترکی صحبت میکند متحیر و متعجب میشوم که اینها دارد از کجا می آید؟ که در میان گلایه ها و برون ریزی هایی که تصور می کردم بر آن مختار هستم چیزهایی هم خودم می گفتم که هیچ به خاطر نداشتمشان و بعد از اینکه در آن شرایط خاص ذکر کردم ناگهان متحیرانه به خود نگریستم و دیدم احتمالا به یاد آوردن یا نیاوردن آنها دیگر به لحاظ عاطفی مرا تکان نمیدهد، مگر مورد خیلی خاص عاطفی یا نزدیک به این روزها باشد. واقعیت این است که زندگی ما و هویت و جزییات مان برای دیگران جذاب تر از آن چیزی ست که به نظر می رسد ، و گاها دیگران جزئیات شما را بهتر بخاطر می آورند ، من اما نسبت به دیگران این همه جزئیات را نمیتوانم در خود جای دهم . این خود فراموشی برایم غصه ناک است و احتمالا دوست نداشتن و اهمیت ندادن به خود را به همراه دارد

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:05

با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دستم بر نمی آید.حتی ناتوانم از رابطه برقرار کردن و حرف زدن با آدم هایی که خیال می کنم دوستانم هستند.چه برسد به روابط نسیه و بسیار مغشوش و مشوش که هیچ رقمه اسمش را نمی شود دوستی گذاشت! راجع روابط دیگران هم فکر میکنم انرژی هایی که بین آنها رد و بدل می شود چیزی از جنس حسادت و سرکوفت و آدم فروشی است که پشت لبخند ها و کنایه ها پنهان شده بطور کلی حالم از فضای دوستی ها خوب نیست

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:05

پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس درد ها روی هم تلنبار شده و رسوب گرفته تشخیص درد از درد مشکل است ، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید، نگاه میکنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را که میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد های خودم می گردم اسمش زخم های مشترک است . ولی چه فایده ؟من دلم هیچ کار جدیدی نمی خواهد و توان رویارویی با هیچ قصه جدیدی را ندارم ،دارم از خستگی شکوفه میزنم .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 2:30

وجود گنگ و گمی شده ام که دیگر دیده نمیشود اما نشانه هایم همچنان پیداست، من همواره مچ خودم را می گیرم که دارم چه میکنم؟ و چه انتظاراتی که از خودم نداشته ام همیشه!!خوش خیالانه است که فکر کنم آدم خوبی بوده ام ! اتفاق مثبتی را ثبت نکرده ام و البته نمیخواهم منفی بافی کنم ، آیا روح جهان ناگهان اشتباهی پیش رفته یا من؟ قطعا من ،همیشه میگفتم آو نه، این اتفاقات برای من رخ نمیدهد و من فرق دارم اما بعد یا خودم گفتم چه فرقی؟ واقعا چه فرقی؟ و چقدر این طوری فکر کردن ابلهانه است ،این چنین باید پذیرفت و این چنین باید شکسته ولی ایستاده در باد ایستاد ، و این تلخ است، به نظرم آدمی برای خوشحال بودن نیاز به اندکی ساده لوحی ودروغ دارد ، هیچ وقت دلم نمیخواست به من دیکته کنند تا به چه چیزی فکر کنم و به چه فکر نکنم ،دلم می خواست در جایی که لایقش هستم باشم ، یحتمل لیاقت من همین است اگرچه تلخ ولی باید پذیرفت لیک همیشه باور معجزه در دل های همه ما هست.فرصت زندگی کردن شاید همین معجزه باشد که در میان اشک و خون و جنگ و خفقان و هزار بلا که بر سر مان می آید باز هم ما زنده ایم و دلمان خوش است به امیدی که فردا می رسد اگرچه وجودمان گنگ و گم شده باشد اگر چه دیده نشویم .اما نشانه ها همچنان پیداست .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 2:30

صفحه بندی